هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
377
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
اينها را از همهكس بهتر ملتفت هستند . بعد ، خوابيدم . پنجشنبه ، 10 صفر [ 1300 ه . ق . ] صبح كه از خواب برخاستم « 1 » ، بعد از صرف چاى ، على قلى خان پسر سليم خان كه با 100 نفر سوار خدمت نواب مستطاب و الا اكبر ميرزا بودند ، مرخص شده ، وارد به آغچه مسجد شدند . از اتاق آمدم بيرون . جميع اين 100 نفر را تماشا كردم . خيلى مستعد و خوب ديدم . 50 نفر [ از ] آن سوارها تفنگ « مارتين » داشتند . 50 نفر ديگرشان تفنگ « دولول » و تفنگ « خاندار » داشتند . بسيار اسبهاى خوب سوار بودند . خيلى سوار خوبى به نظرم آمد . على قلى خان و اكبر خان پسران « 2 » سليم خان را مشاهده كردم . دو جوان رشيدى ديدم . دو شعله آتش ، مثل دو بيژن . اسب كهرى على قلى خان سوار بود كه تا امروز اسب به اين خوبى كم ديدهام . در حقيقت ، سليم خان را با پسرانش مثل گيو و پسرانش ديدم ، كه خيلى شجاع و رشيد و جاننثار در راه دولت مىباشند . چنان اين سركرده و صاحبمنصبها را و اين 100 نفر سوار را مستعد و آراسته در زير اسلحه ديدم كه با 1000 نفر سوار برابرى مىكنند . نهار خورده ، مهدى قلى خان نايب تفنگدار سركارى را كه از منسوبان سليم خان است ، از آنجا برداشته ، به جهت بلدّيت ، عصر وارد به منزل مقرب الخاقان نوروز خان سرتيپ در محمود چق شدم . [ محمود چق ] تا آخر شب با نوروز خان مشغول صحبت بودم و از مأموريت خود چيزى به او اظهار نكردم ؛ به واسطهء آنكه منزل و مكان مرتكبين را بدانم در كجاست ، كه اگر نوروز خان بخواهد انكار بكند ، خودم بدانم كه در كجا مىباشند . از عصر تا آخر شب كه با سرتيپ داشتم ، اين سرتيپ را جوانى ديدم بسيار معقول و درستكار صدق محض است ، بر خلاف سليم خان سرتيپ كه آنچه با او صحبت داشتم ، جمعيش را به جز « پلتيك » و « تزوير « 3 » » چيزى نديدم .
--> ( 1 ) . در اصل : برخواستم ( 2 ) . در اصل : پسر ( 3 ) . در اصل : تذوير